بوالفضول الشعرا

شعر طنز + و غیرۀ طنز!

تبلیغات تبلیغات

آه ای سیّد نظرکرده...

کوه و جنگل به مویه‌های غریب نوحه‌خوانان محفل دردند روح‌هایی نجیب و شیدایی در مِه‌آلودِ وصل می‌گردند آمده عاشقی که جنگل را سوی یک حس سبزتر بکشد کوه آغوش خویش وا کرده روح یک مرد را به بر بکشد باد انگار می‌کند نجوا روضه سوزناک مقتل را آن میان شال سبز سوخته‌ای محو خود کرده روح جنگل را عاشقان بی‌قرار عرش شدند بالگرد اختیار از کف داد خویشتن را حقیر دید آنگاه خسته و خرد از نفس افتاد ای تو مصداق «قانتاً لله» امّت عشق، آی ابراهیم تا گلستان عرش راهی نیست هان در آتش
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها